تبليغاتX
ماهنامه جوان - راست می‌گم عزیز ؛ خیلی خوشبختم !
 
 
ديده بان جوان
بيش از 7 ساعت از اوقات فراغت روزانه مردم با تلويزيون مي‌گذرد
   يك روانشناس گفت: افراد بايد ساعاتي از شبانه روز را به علايق شخصي خود بپردازند اما متأسفانه بيش از 7 ساعت از اوقات فراغت مردم صرف تماشاي تلويزيون مي‌شود و فرصتي براي استراحت
ازدواج جوانان در «با اجازه بزرگ‌ترها»
   موضوع ازدواج جوانان در مجموعه برنامه «با اجازه بزرگ‌ترها» هر روز در شبكه سه سيما بررسي مي‌شود.
دين و رسانه
   ارتباط ميان دين و رسانه يا دين و ارتباطات جمعي و نحوه تعامل عيني آنها از جمله موضوعات محوري، و پرگستره و چندلايه‏اي است كه در چند دهه اخير اذهان دين‏پژوهان و رسانه‏پژوهان را به خود معطوف داشته است...
خانه امن من
   وقتي درباره امنيت كودك فكر مي‌كنيم بايد بر آنچه درون او و خانواده‌اش مي‌گذرد توجه كنيم؛ چرا كه حالت دروني او بشدت از روابطش با والدين، خواهر و برادر و ديگران تاثير مي‌پذيرد.
مقايسه فضاي تبليغي تلويزيون و مسجد
   در اين نوشتار برخي از ابعاد دين‏داري در دو فضاي «تقيّد به تماشاي برنامه‏هاي مذهبي تلويزيون» و «تقيّد به رفتن به مسجد» با روش پيمايشي و پرسش‏نامه مورد بررسي قرار گرفته و تبيين گرديده كه در شرايط تقيّد به مسجد زمينه مناسب‏تري براي تبليغ دين فراهم است..
پنجره سبز آنلاين شد
   پس از آغاز به کار دانشگاه مجازيِ موسسه‌ي آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، تهيه‌ي مجله‌اي براي اين دانشگاه در دستور کار قرار گرفت و مقدمات تهيه‌ي اين مجله‌ي الکترونيکي فراهم شد...

آرشيو ديده بان

راست می‌گم عزیز ؛ خیلی خوشبختم !

راست می‌گم عزیز ؛ خیلی خوشبختم !

نقدی بر فیلم : من ترانه ،15 سال دارم .

الهام ابراهیم زاده

ترانه، پانزده سال دارد. پدرش زندانی است و چهارسال و سه ماه دیگر اززندانش باقی مانده است. مادرش گویا سال‌های پیش مرده و مادربزرگش هم مریض است. ترانه هم کار می‌کند، هم درس می‌خواند و هم از مادربزرگش نگهداری می‌کند. امیر که عاشق ترانه شده با ترفندهای مختلف مادرش را که رئیس انجمن حمایت از زنان نیز هست وادار می‌کند تا از ترانه خواستگاری کند. ترانه وامیر عقد می‌کنند تا درس شان تمام شود. امیراما لاابالی و خوشگذران است. ترانه طلاق می‌گیرد در حالی که مادربزرگش مرده و وارثان، خانه را می‌خواهند. اتاقی اجاره می‌کند و سعی می‌کند به زندگی سابقش برگردد که متوجه می‌شود حامله شده است... و این آغاز مبارزه‌ی اوست تا پایان فیلم برای نگه داشتن بچه، بازگرداندن حیثیتش و گرفتن شناسنامه برای کودکش نغمه.همه چیز عادی است. دوربین در حرکتی روان و آهسته، دختران نوجوان نشسته درکلاس را نشان می‌دهد و آموزگاری که در حال درس خواندن است. آموزگار از میان نیمکت‌ها می‌گذرد، دوربین به دنبالش. آموزگار رد می‌شود و ما روی چهره‌ی ترانه می‌مانیم که به درس گوش می‌دهد. ناگهان ترانه چیزی احساس می‌کند، ترس، تعجب و کشف احساساتی است که درچهره اش دیده می‌شود وقتی صاف می‌نشیند و ادامه‌ی احساسی را که از اولین حرکت‌های کودکش به وجود آمده با شعف تجربه می‌کند. شاید به جرأت بتوان گفت این سکانس موفق فیلم « من، ترانه پانزده سال دارم » است. سکانسی که در آن مدیوم سینما توانسته با امکاناتش، یک احساس انسانی را (مادرشدن ) که می‌تواند کاملاً شخصی باشد بسازد، نمایش دهد و به زیبایی به مخاطبانش منتقل کند. رسول صدر عاملی را به خاطر توجه به مشکلات قشر نوجوان جامعه و ساخت فیلم‌هایی موفق دراین حوزه ستوده اند. سه گانه‌ی (دختری با کفش‌های کتانی)، (من، ترانه پانزده سال دارم و دیشب باباتو دیدم آیدا) مجموعه ای است از دغده‌های سه دخترنوجوان که دراین سنین پرتلاطم زندگی شان، مشکلاتی دارند. همگی شان شخصیت‌هایی پویا در برابر این مشکلات هستند و همگی شان در آخر به تجربه ای جدید می‌رسند که درواقع ارائه‌ی راه حلی است از سمت فیلم ساز به یک مشکل. هنر رسول صدر عاملی این است که زبان نرم سینما را برای گشودن خطوط قرمزی که به دور مشکلات جامعه تنیده شده است، می‌داند. دختری با کفش‌های کتانی درزمان خود مشکلی را مطرح کرد ( فرار دختران از خانه) که نه تنها خانواده‌ها، بلکه جامعه هم به کتمان آن تمایل داشت. ترانه هم خط قرمز دیگری بود از مشکلات دختران نوجوان (روابط – در فیلم، ازدواج – کورکورانه و عواقب آن) که با داستانی مناسب و فضاسازی دقیق مطرح شد و به گرفتاران، راه و چاه را نشان داد. هرچند آیدا برخوردی کودکانه تر از ترانه و دختری با کفش‌های کتانی داشت، اما آن هم مشکل نوجوانانی شبیه به آیدا بود. ترانه علاوه برحوزه نوجوانی اش، نکاتی دارد که این فیلم را در این سه گانه درخشان تر می‌کند. اگر فیلم را ندیده اید، حتماً ببینید و اگر آنرا دیده اید، پیشنهاد بازدید مجدد فیلم خالی از لطف نیست. نه برای تفریح و سرگرمی (این فیلم کمی از سرگرمی سنگین تر است) برای دیدن فیلمی که تجسم کامل اراده است. از اولش هم می‌دونستم همه چی اشتباهه ! می‌دونم باید جورشو بکشم. همه یه جوری نگام می‌کنند. خب منم می‌خواستم خانواده داشته باشم ؛ مثل همه. چه می‌دونستم اینجوری می‌شه. اما دیگه هیچی برام مهم نیست. خدا خواست خانواده من از من شروع بشه. من می‌تونم. ترانه درضربه پذیرترین موقعیت قرار دارد ( براساس تعاریف و استانداردهای متأسفانه پایین جامعه )، دختر، نوجوان و بی سرپرست. شرایط اجتماعی و فرهنگی ترانه نیز کمکی به او نمی‌کند. طبیعتاً جریان عادی زندگی ضربه اش را می‌زند. ترانه در جایگاهی نیست که بداند خوب و بد کدام است و کسی هم درست را به او نمی‌گوید. او فقط سعی می‌کندخوب باشد، هر چند خوبی اش به دادش می‌رسد اما کافی نیست. او درآخر می‌فهمد که باید آگاهی اش را بالا ببرد، چون قرار گرفتن درفضایی که تضییع حق دارد، بی تردید نیازمند دفاع است. وقتی که شرایط موجود با پیش فرض‌های اشتباهش او رامحکوم می‌کند، او تصمیمی متحورانه می‌گیرد. شماتت‌های آدم‌های سطحی نگر دور رو برش را که متأسفانه زیادند (وکاش ما جزو این زیادها نباشیم !) تحمل می‌کند و به جای انتظار برای حمایت دیگران، خودش تبدیل به کنشی قدرتمند می‌شود. سعی می‌کند نکات قانونی را بشناسد ؛ یا آنکه از آنها سردرنمی‌آورد و آنقدر پیگیری می‌کند تا بالاخره آدم‌ها و جاهایی را پیدا می‌کند که حقش را بدهند. گذشته را اصلاح می‌کند و اشتباهاتش را زودتر از آن که تبعاتش دامن کودکش را هم بگیرد، جبران می کند و تلاش می‌کند برای کودکی که حکم آینده اش را دارد بجنگد تا برایش آبرو، امنیت و هویت بسازد. به قول نویسنده ای : ((فقط افراد خیالاتی و جوامع غیرطبیعی هستند که فکر می‌کنند قادرند کارهای بزرگی انجام دهند، درحالی که از انجام کارهای ضروری ولی کوچک خود عاجزند.))