بيش از 7 ساعت از اوقات فراغت روزانه مردم با تلويزيون ميگذرديك روانشناس گفت: افراد بايد ساعاتي از شبانه روز را به علايق شخصي خود بپردازند اما متأسفانه بيش از 7 ساعت از اوقات فراغت مردم صرف تماشاي تلويزيون ميشود و فرصتي براي استراحت
ازدواج جوانان در «با اجازه بزرگترها»موضوع ازدواج جوانان در مجموعه برنامه «با اجازه بزرگترها» هر روز در شبكه سه سيما بررسي ميشود.
دين و رسانهارتباط ميان دين و رسانه يا دين و ارتباطات جمعي و نحوه تعامل عيني آنها از جمله موضوعات محوري، و پرگستره و چندلايهاي است كه در چند دهه اخير اذهان دينپژوهان و رسانهپژوهان را به خود معطوف داشته است...
خانه امن منوقتي درباره امنيت كودك فكر ميكنيم بايد بر آنچه درون او و خانوادهاش ميگذرد توجه كنيم؛ چرا كه حالت دروني او بشدت از روابطش با والدين، خواهر و برادر و ديگران تاثير ميپذيرد.
مقايسه فضاي تبليغي تلويزيون و مسجددر اين نوشتار برخي از ابعاد دينداري در دو فضاي «تقيّد به تماشاي برنامههاي مذهبي تلويزيون» و «تقيّد به رفتن به مسجد» با روش پيمايشي و پرسشنامه مورد بررسي قرار گرفته و تبيين گرديده كه در شرايط تقيّد به مسجد زمينه مناسبتري براي تبليغ دين فراهم است..
پنجره سبز آنلاين شدپس از آغاز به کار دانشگاه مجازيِ موسسهي آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، تهيهي مجلهاي براي اين دانشگاه در دستور کار قرار گرفت و مقدمات تهيهي اين مجلهي الکترونيکي فراهم شد...
/*
/*]]>*/
گفتگو
با ماه نساء شيخي مادر شهيد محمود كاوه
زهرا
جهانگشته
اگر
كسي از من بپرسد طپش خاطرات پر دغدغه ي جنگ را در صداي چه كسي بيشتر مي توان حس
كرد و بيشتر مي خواهي اطلاع يابي و بداني كه بزرگ ترين ايثار و از خودگذشتگي را چه
كسي به جان و دل خريد؛ اگر خواستي بداني و به جرأت بداني چه كسي در بغض هاي گاه و
بي گاهش و با صبرش، انقلاب و جنگ را به پيروزي رساند، مي گويم او كه نه ماه با جان
و دل فرزندش را حمل كرد و او را به دنيا آورد؛ مادر.
يكي
از اين مادران در يكم خردادماه 1340 فرزندي را به دنيا آورد و پرورشش داد كه نامش
محمود بود. محمود در ميان سطر سطر سطور زندگي مادرش وجود دارد ؛ از كودكي تا
نوجواني اش و تا جواني كه او را از دست داد. محمود در عمق وجود چنين مادري رشد كرد
كه حاضر است اگر محمود ديگري هم داشت او را نيز فداي دفاع از اسلام و مسلمين كند.
مادري
باصفا و صميمي، مهربان و سخت كوش. از همان كساني كه نان دنيا را به حد ضرورت مي
خورند تا براي دين شان كار كنند. صلواتي مي فرستد و شروع مي كند به گفتن از گذشته:
در
روستاي بيهوت زندگي مي كرديم از توابع شهرستان گناباد، دختري بودم كه كمتر كسي من
را ديده بود. به قول دايي جان و خاله جان، تا خواستگاري مي آمد گل از گونه هايم مي
شكفت و عرق شرم مي ريختم؛ پسر حاجي كاوه كه خواستگاري آمد پدرم نه گذاشت و نه
برداشت، تسبيح را دور دستش چرخاند و گفت: « الا و بلا همين مرد بايد شوهر تو بشه.
پسر خوبيه، نمازخوان و قرآن خوان، خانواده دار و....».
عروسي
مان خيلي زود سرگرفت. 15 سال بيشتر نداشتم كه رفتم خانه شوهر. محمد، مرد خوبي بود،
مرد زندگي و كمك خانواده خودش ومن. در امورات خانه هم گاه گاهي كمك مي كرد، البته
اگر كشاورزي فرصت اين كار را به او مي داد. تا اين كه به حرفه ي نانوايي رو آورد؛
نان مي پخت. بعد از چهار سال خدا دختري به ما داد كه تا مدتي بعد از به دنيا آمدنش
اوضاع زندگي مان نابسامان بود؛ كار و كاسبي محمد خوب نمي گرفت.از روستا به شهر كوچ
كرديم. بعد از مدتي در منطقه نخريسي مشهد ساكن شديم. مدتي بعد خدا محمود را به ما
داد. محمود را همان 6-5 سالگي گذاشتم برود مكتب، قرآن ياد بگيرد. در شش سالگي
روخواني قرآن را هم بلد شد. سوره هاي كوچك را حفظ بود. صبح هاي زود اغلب روي ايوان
مي نشست و كنار خواهرش قرآن مي خواند.
بعد
از مدتي كه بزرگتر شد آن زمان رهبر انقلاب – آيت ا...خامنه اي – تازه از قم آمده
بود مشهد. محمود هم سن زيادي نداشت. مبارزات عليه شاهنشاهي هم زياد شده بود و
دانشجويان و روحانيون هم گرد امام بودند. يكي دو سال بعد كه همسرم به همراه محمود
ايشان را ديده بود به آقا گفته بود :« آقاجان ! محمود را مي خواهم بفرستم طلبگي».
آقاي خامنه اي فرموده بودند:« من اول درس مدرسه را تا ديپلم خواندم بعد آمدم سمت
حوزه». حاجي مطمئن شد محمود اول بايد درس بخواند، براي همين تصميم گرفتيم محمود را
بفرستيم مدرسه و او را به مدرسه فرستاديم.
نوجوان
كه بود يك ضبط خريده بود و نوارهاي امام ( ره ) را تكثير مي كرد. بعد از
مدت ها متوجه قضيه شديم مانده بوديم يك الف بچه مثل محمود 14 سال بيشتر نداشت
چطوري به نوارها دسترسي پيدا كرده باورش خيلي سخت بود ولي خانه را نوارخانه كرده
بود به حدي كه نماينده ي دانشجويان مسلمان خارج از كشور وقتي به مشهد مي آمد از
خانه ي ما نوارهاي امام را رد و بدل مي كرد. خيلي دلواپس محمود بودم به حاج آقا
گفتم يك موقع ساواك به ما حساس نشه، بعد چه كنيم ؟ حاج آقا هم خيلي خونسرد جواب
داد : "خدا نكند ".
خانه،
نوارخانه شده بود و پر از اعلاميه هاي امام. محمود هم چون سن كمي داشت كسي به او
شك نمي كرد، چون آنها فكر مي كردند ما از فقر و بيچارگي ديگر رمقي براي تظاهرات و
فعاليت نداريم. بعد از آن ديگر مطمئن شديم، اين فرزند 13-14 ساله ي ما كه بيشتر
دوستانش، روحانيون و دانشجويان بودند زودتر از سن خودش رشد فكري يافته و حركت مي
كند.
كم
كم در وادي علاقه به بزرگاني چون شهيد هاشمي نژاد و مقام معظم رهبري حركت كرد.
جواني بود كه نان حرام سر سفره اش نبود و هميشه عاشق انسان هاي بزرگ بود. وقتي به
او طعنه مي زدند كه « محمود ! چه جور مي خواهي از پس تانك هاي رژيم شاه بر
بيايي؟!» مي گفت: « ما آنقدر با اين تانك مي جنگيم تا پيروز شويم »
بعد
از انقلاب، آغاز تشكيل سپاه پاسداران بود، محمود هنوز ديپلم نگرفته بود پاش رو كرد
توي يك كفش كه بايد به سپاه برود. همان اوايل هنوز هجده سال داشت كه فرمانده ي راه
آهن مشهد شد. بعد از مدتي كارهايش مشكوك شده بود. مي گفتيم چه مي كني كه مدام در
رفت و آمدي ؟ مي گفت :« موقع اش كه برسد بهتون مي گم » راه آهن كه رفتيم باز هم
چيزي نگفت. بعد از چند روز تماس گرفت. بغض كرده بود، گفت :« من شدم يكي از محافظان
رهبرم، امام خميني ( ره ) هنوز امام رو نديدم اما هر طور باشد حتما ايشون رو مي
بينم.»
راهي
تهران شد و روز بعد دوباره زنگ زد گفت:« طاقت نياوردم نيمه شب رفتم روي پشت بوم
ساختموني كه مشرف به اتاق آقاست. برق روشن بود، امام داشتن نماز شب مي خوندن خيلي
ذوق كرده بودم.» مدتي از محمود بي خبر بوديم تا دوباره برگشت مشهد. مي گفت: « از
امام درس هاي زياد گرفتم، او خيلي بزرگواره، نماز خوندنش، خيلي از كارهاش، كارهاي
خدايي.»
باز
رفت كردستان، آن موقع بيست سال داشت. مي گفتم محمود جان ديگر نمي شناسمت. مي گفت
:« مادر وقت ندارم، امان از ضد انقلاب بايد آنها را از بين ببريم.» چند روزي كه از
رفتنش گذشت شنيديم ضد انقلاب براي بعضي از پاسدارهاي سپاه، هزار تومان جايزه
گذاشته،محمود توي ليست قرار گرفته بود دائم زنگ مي زدم كه محمود جان برگرد مشهد،
اما او نمي آمد.خيلي از هم رزمانش خواسته بودند او برگردد مشهد اما قبول نكرده بود.
بعد از مدتي كه اصرار ما فايده نداشت زنگ زد گفت :« حالا ديگر قيمت سر من 20 هزار
تومان شده.» گريه كردم محمود جان برگرد اما محمود گفت وظيفه ام نمي گذارد مادر نمي
تونم برگردم.
بعدها
شنيديم بوكان كه آزاد شد قيمت سر محمود شده بود دو ميليون تومان. استرس و نگراني
ما بيشتر شده بود. اولين مجروحيتش روي پل مهاباد بود كه كومولوها كمين زده بودند.
شدت مجروحيتش زياد بود به حدي كه بعد از عمل 60 سانت از روده اش را قطع كردند. اول
براي مداوا او را برده بودند تهران، بعد براي مداواي تكميلي آوردن مشهد. نگهبان مي
گفت :« حاج خانم ! محمود تا صبح نخوابيده خيلي شانس آورده كه زنده مانده.» آن موقع
بعضي از سپاهي ها را به اسم دوا و درمان مي كشتند خلاصه من خيلي مي ترسيدم به حاج
آقا مي گفتم بيشتر مراقب محمود باش. خيلي ها را هم عمال بني صدر با همين شكل شهيد
كرده بودند.بعد از آن محمود چند روزي حالش بدتر شد. زمين و زمان را با حاجي به هم
زديم گفتيم چي شده محمود آمد مشهد حالش بدتر شد ! رئيس بيمارستان گفت :« ما ديشب
چند تا عمل روي محمود انجام داديم انشاء الله بهتر مي شود.» بعد كه حالش بهتر شد
گفت :« شنيدم توي بيمارستان قيامت به پا كردين.» گفتم ما يك محمود داريم و بس.
مجروحيت
هاي محمود يكي دو تا كه نبود؛ يك بار تير خورده بود به پاش تا چند وقت هم با عصا
راه مي رفت، بعد هم يك تير خورد به گردنش، عملش را كمي عقب انداختند محمود هم فرصت
پيدا كرده بود و از بيمارستان فرار كرده بود با همان سر باند پيچي و گردن شكسته،
قرار بود براي مداوا او را به لندن ببرند. همه فكر مي كردند محمود را براي عمل به
خارج از كشور انتقال داده اند؛ اما او اين حرف ها سرش نمي شد، جنگ بود.هم رزمانش
مي گفتند :« توي كردستان شايعه كرده بودند محمود شهيد شده. روحيه بسيجي ها داغون
شده بود. تبليغات روز به روز داغ تر مي شد خيلي از ضد انقلاب ها پايكوبي كردند و
مي گفتند پادگان را خالي كنيد برويد، اما ديديم محمود با سر و گردن باندپيچي شده
برگشت، خيلي روحيه گرفتيم.»
سال
63 نيروهاي محمود كلا 50 نفر بودند، اما موفق شده بودند حدود 150 تانك عراقي را با
سرنشين محاصره كنند ساعتي بعد به دليل نرسيدن نيروهاي كمكي ورق
جنگ تن با تانك به نفع تانك ها برمي گردد و مجروحيت شديد، از ناحيه كتف و
دست دوباره برايش اتفاق مي افتد. بعد از اينكه باز براي مداوا به مشهد آمد از او
خواستم داماد شود.هر وقت پيش محمود حرف دامادي مي زديم مي گفت:« دست از سر من
بردارين ازدواج براي كسي يه كه مرد دنيا باشه، نه من كه تا چند وقت ديگه شهيد
ميشم.» اما ما مجبورش كرديم داماد شد.
هنوز چند روزي از ازدواجش نگذشته بود كه باز به جبهه رفت. توي عمليات آخر همه
راهكارها قفل شده بود. محمود هم مي دانسته كه احتمال پيروزي كم است و هم خيلي
چيزهاي ديگر را مي دانسته. شب قبل از آن شهيد زياد داده بودند و او نگران آوردن
جنازه ها به پشت جبهه بود، مي گفت: « جنازه ها توي حاج عمران مانده بايد برم
بيارمشون عقب.»
محمود
رفته بود و بعد يكي از همان جنازه ها كه برگشته بود عقب، جنازه ي خود محمود بود.
همرزمش مي گفت:« توي اولين سنگر كمين كرديم براي شناسايي، محمود گفت برگرديم و بعد
از چند ثانيه صداي توپ خمپاره در چند قدمي ما بلند شد، ما خودمان را روي زمين پهن
كرديم آب ها كه از آسياب افتاد خواستيم راه بيفتيم ديديم محمود روي زمين افتاده،
جلوتر رفتم ديدم از بيني اش خون مي زند بيرون، تركش خورده بود به سرش و شقيقهي
راستش. چند ثانيه بعد بيسيم زدم قرارگاه كه محمود هم شهيد شد.»
خبر
شهادتش را كه آوردند چيزي جز صبر از خدا نخواستم و خواستم خداوند به من و حاجي صبر
بدهد. بعد هم گفتم خدا اگر محمود ديگري هم به من مي داد باز او را قرباني انقلاب و
اسلام مي كردم. گفتگوي من با مادر محمود
رو به پايان بود اما انگار تازه بغض باز شده بود. من خيلي هنر مي كردم مي
توانستم فقط دلداريش دهم. گفتم : مادر! مصاحبه ي شما را مي خواهم چاپ كنم به نام
يك ايثارگر كه فرزندي دلير چون محمود را پرورش داديد. جوان ترين سردار ايران زمين
محمود كاوه.مي توانم خلاصه بگويم هنوز در عجبم از شجاعت محمود و از صبر و شكيبايي
شما كه يكي مثل محمود را از دست داديد، اما هنوز هم مي خواهيد ايثار كنيد؛ اگر
محمود ديگري داشتيد باز هم نثار انقلاب مي كرديد. خدا به شما اجر زينبي بدهد.


